بهار1990
تا وقتی كه زنده ای زندگی كن
من واین آتش بیدار مانده مپرس از من چرا دلتنگ هستم دلم بین در ودیوار مانده "ایام شهادت نگین گمشده ئ قبرستان بقیع بر همگی تسلیت باد " بی هیچ آلایشی... بی هیچ آرایشی... او خواست كه من زن باشم... كه به دوش بكشم بار تو را كه مردی... و به رویت نیاورم كه از تو قوی ترم... من زنم...! من ناقص العقلم... با همین عقل ناقصم... از چه ورطه هایی كه نجاتت نداده ام... و تو عقلت كامل تر از من بود... من زنم...! یاد گرفته ام عاشقت بمانم... و همیشه متهم به هرزگی شوم... حال آنكه تو بی آنكه عاشقم باشی... تظاهر كردی با من خواهی ماند... من زنم...! كوه را حركت میده... بدون اینكه كلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم... و تو همواره ناراضی و پر صدا سنگریزه ها را جا به جا میكنی... چرا كه تو نیرومند تری... من زنم...! وقت تولد نوزاد...تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان... سكوت و صبر در زمان خشم تو مال من،... لذت های شبانه... خواب های شیرین و افتخار مردانگی مال تو... اما من شكایتی نمیكنم چون من زنم...! من زنم...! آری من زنم... او خواست كه من زن باشم... همچنان به تو اعتماد خواهم كرد... عشق خواهم ورزید... به مردانگی ات خواهم بالید... با تمام وجود از تو دفاع خواهم كرد... پشتیبانت خواهم بود... و تو مرد بمان! این راز كه من مرد ترم به هیچ كس نخواهم گفت. این متن رو آقا مهرداد توی قسمت نظرات گذاشته بودند. چون دیدم قشنگ هست حیفم اومد دوستام نخونن. آری من مردم... شاید كمی خشك بنظر رسم ولی قلبی مهربان دارم... آری من مردم... شاید عشق به تو را به زبان نیاورم ولی همواره تو را دوست دارم... آری من مردم... آری زحمت های شبانه ی تو بر بالین نوزاد شاید بیشتر باشد ولی بی خوابی من از آینده تو فرزندم شاید كم باشد ولی هست... آری من مردم... شاید بعضی وقتا زود از كوره در میروم ولی هیچ گاه یك لحظه از عشق تو دلسرد نیستم... آری من مردم... بر تو پایبندم... دوست دارم اگر بر زبان نیاورم... همواره پشتیبانت هستم... آری من مردم... شاید كمی ساده باشی و لی ایمان دارم كه تو بهترین را بر خانواده ات خواهانی.. آری من مردم بازم ممنون از آقا مهرداد






من واین داغ در تکرار مانده
































او میخواست مزرعه سیبزمینیاش را شخم بزند اما این كار خیلی سختی بود.
تنها پسرش كه میتوانست به او كمك كند، در زندان بود!
پیرمرد نامهای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد: پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بكارم. من نمیخواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان كاشت محصول را دوست داشت. من برای كار مزرعه خیلی پیر شدهام. اگر تو اینجا بودی تمام مشكلات من حل میشد. من میدانم كه اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم میزدی ... دوستدار تو پدر
پس از چند روز پیرمرد این تلگراف را دریافت كرد: پدر به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.
صبح روز بعد 12 نفر از مأموران اف.بی.آی و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را برای یافتن اسلحه ها شخم زدند بدون اینكه اسلحهای پیدا كنند.
پیرمرد بهتزده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقی افتاده و میخواهد چه كند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی هایت را بكار، این بهترین كاری بود كه از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم.
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام كاری بگیرید میتوانید آن را انجام بدهید. مانع ذهن شماست نه زمان و مکانی که به آن وابسته اید.




















ادامه مطلب





تبلیغات 
